تبليغاتX
گذر


گذر

در یک رود دوبار نمی توان پا نهاد ؛ نه رود همان است که بود نه من

آمده بودم تا بنویسم ،

راجع به آنچه از ما نیست و ما اینک مفتخر به انجامش ...

امّا آنچنان شگفتی نصیبم شد ،

       که مبهوت و با دهانی وامانده ،

روی به آسمان می گردانم و لب ها را بهم می دوزم

             ... و بیش نخواهم گفت (!)

نوشته شده در جمعه 1388/10/11ساعت 20:13 توسط نگاه| |

دستی بر بوستان بردم و در آغازش رنگی از او دیدم (!)

ناگاه بی خود شدم ،

-         ترسیدم

-         اندوهناک گشتم

امّا در پی آن ذوقی سراپایم را فراگرفت

ذوقی همراه با کوله باری یادگار ،

یاد یگانه سفر

      بالای کوه و درون جنگل

هیچ نبود و من همسان پیشترها از هیچ هراسان بودم

امّا در کنار این هیچ هراس آور " او "  بود ،

         و من خوب بخاطر دارم که بر زبان آوردم که سرشار از حس خوشبختی بودم ...

روز می رفت و جایش به شب می داد ،

و روشنایی با متانت کنار رفت و تاریکی باشتاب برجای او ایستاد

باز هیچ آشکار نبود ،

-         جز کرم های شب تاب بیشماری بالای سر ما

 

اوج تاریکی فرارسید ،

      باز هیچ نبود جز آغوش او که بوی امنیت داشت

                                          و در آغوشش خفتم

                      ... تا چشم باز کردم صبح مهربانانه بازگشته بود

 

        بوستان را بستم ،

چون باز هیچ نبود جز خاطره

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/08ساعت 15:34 توسط نگاه| |

سالها پیش در چنین روزی چشم به روی دنیا باز کردم ،

             اینجایی که از همان آغاز

                        و از همان لحظۀ نخستین ،

    از ورود به آن منزجر بودم و عاجز (!)

                       - عاجز از بیان

سالها از آن روز گذشت ،

     و من با فرا رسیدن زاد روزم می فهمم که سالی دگر بشد و من هنوز ندانستم

              و دل خوشم به خرّم روزی کزین منزل ویران ،

                                          رخت بربندم تا ملک سلیمان بروم.

 

 

              

نوشته شده در شنبه 1388/10/05ساعت 1:50 توسط نگاه| |

سرگرم زندگی بودم و کم کم داشتم از جهش بلندی که از فروردین ماه آغاز شده بود لذّت می بردم.

تعداد اجراهای کنسرت هم زیاد شده بود و دوست داشتم شرایط تازه را بیشتر بسط و گسترش دهم. شرایطی که بیش از پیش دلخواه و دلچسب من بود.

خبری هم از موذی الملوک نبود و این بیش از هر چیز برایم شادی آور بود. چراکه موذی الملوک همواره می پنداشت من کبکی با سری زیر برف هستم و نمی دانم او چه می کند (!)

در این جریان فرح بخش ، اوضاع مملکت دگرگونی هایی می یافت که خواه ناخواه تأثیراتی بروی افعال و برنامه ها می گذاشت که الحق و الانصاف غیر قابل پیش بینی بود.

امّا با این حال هر روز حسّی نوین و رنگین داشتم. در خلال این جهش ها و پیشرفت ها  ، تو با جلوه ای متفاوت روی نمودی. چهره ای صمیمی امّا مرموز (!) رمزی که خود نیز از آن دم زده بودی.

یک شکلات شیرین و بعدی تلخ دو هدیه ای بودند به فاصلۀ یک هفته از تو. بعد از آن کلام های معناگرا و عمیق – من هم خسته از همکلامی های سطحی و پیش پا افتاده ، همچون تشنه ای که در کویر  قدری آب درون چاله ای می بیند از این همکلامی استقبال کردم.

شاید در ظاهر امر همچنان تشنه بودم امّا:

من اوّل روز دانستم که این عهد -  که با من می کنی محکم نباشد

غیب گو نبودم ؛ ولی پیدا بود دست تو دنبال رنگی دگر است و چشم من سوی دگر (!)

شاید تو می پنداشتی نوعی نیاز را اگر بتوانی روزی چند بار برطرف کنی پس شاید تا هنگامی که موهایمان رنگ دندانمان گردد در کنار هم خواهیم بود.

امّا در این رابطه فقط یک نیاز بود !؟

نرم نرمک که به سوی جلو پیش می رفتیم بحران های جدیدی غنچه می دادند و مرا بیش از پیش هراسان می کردند.

هر روز باید شاهد چیزهایی می بودم که چیزی جز آشفتگی و دوری همراه نداشت. شاهد خودنمایی ها و قدرت نمایی های تو با هر جنبنده ای که فکر می کردی وارد حریم خصوصی تو شده. قدرت نمایی های بیهوده ای از جنس همان اطلاعات بیهودۀ بدست آمدۀ من. هرچقدر آن اطلاعات (درست یا اشتباه) به درد من و محکم کردن رابطه مان خورد ، این قدرت نمایی ها و ابراز انزجار ها هم به درد تو خورد (!)

یقیناً هنوز نقص های اعتقادی و اندیشه ای دارم – امّا خوب هم می دانم که کمال در دنیای مادّه تعریف دارد امّا مصداق نه (!) این بدان معنا هم نیست که همسان چهارپا در گل ماندن را مقبول بدانم.

باید قبول داشت خانه از پایبست ویران بود. تفاوت های اعتقادی و حتی معنایی بی شک روزی گریبان گیر می شد.

با این همه (و البته منصفانه) دوستت داشتم. این علاقه و عاطفه موجب شد حریم شخصی ام را کنار بگذارم ؛ تو آزادانه دست به هر کاری می زدی. شاید تو فقط آنچه چشمانت بظاهر می بینند باور داری و معتقدش هستی ( تأکید می کنم شاید ).

امّا می خوام قبول کنم:

-      دوستت داشتم

-      بهت اعتماد کردم

-      می خواستم همراهم باشی و همراهت باشم

-      می خواستم بهت تکیه کنم

-      می خواستم به همدیگر افتخار کنیم

-      گاهی از تو با تمام وجود ترسیدم ؛ امّا در نهایت مثل دیوانه ها آرام بودم

-      اشتباه کردم

-      دوستت دارم

 

امّا چیزی هست که تو هم قبول کنی !؟

 

 

 

 

 

 

* من اگر نیکم و گر بد ، تو برو خود را باش – هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

   ناامیدم مکن از سابقۀ لطف ازل – تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟

 

* از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی – گر میان همنشینان ناسزائی رفت رفت

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 18:16 توسط نگاه| |

The trouble about man is twofold.  He cannot learn truths which are too complicated; he forgets truths which are too simple.

                                                                               

                                                                              « Rebecca West »

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 23:17 توسط نگاه| |

این چه قادر حکمت است  (!)

هراسانم ؛

هر روز خبر مرگ ،

مرگ آنانی که هنر از ایشان رنگ و بوئی داشت

همان هایی که این نعمت را پدری کردند ،

و بی آنها هنر یتیم خواهد شد

هراسانم ؛

از آنکه سرانجام دیگران باقیمانده هم خواهند رفت ...

                                     خواه یا ناخواه

 

هراسانم ؛

از آیندگانی که اکنون اینگونه سرگشته و آشفته اند ،

و بی شک امانت دار خوبی نخواهند بود.

 

امیدوارم ،

به درختانی که اینک در جوانه های باغ ،

             در خوابند ...

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت 21:32 توسط نگاه| |

طعم شرمساری را نچشیدی (!)

آن که تلخ است ،

و گاه سوزاننده و بنیاد افکن

آن که پتکی مهیب بر سر غرورت می افکند

و مجموعۀ  " تو"  را آنقدر خرد می کند ،

که حتی تکه های خرد شده اش نیز دیدنی نیست (!)

آن طعمی که سر و کارش با لطافت نیست ،

آن که گفتار دوست-بیگانه ای را تأئید می کند ،

آن که موجب این ناپدیداری پدیدارم می گردد

همان که در بطن و عمق نگاهم رخنه کرده ،

همانی که گاهش دانه ای اشک مرحم است و گاه نفیری بیدادوار

 

تو هیچگاه نخواهی دانست ؛ تا آن هنگام (!)

 

 

 

    *   تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار – که رحم اگر نکند مدّعی ، خدا بکند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/18ساعت 21:52 توسط نگاه| |

نشسته بودم تا چیزی بنویسم.

قلم در دست و مشغول فکر کردن بودم.

چیزی عجیب حواسم را پرت کرد و تمرکزم را از تفکر به نوشتنم برداشت ؛ احساس کردم هر چیز را که نگاه می کنم یک مجموعۀ طیف و رنگ یگانه نمی بینم (!)

حس کنجکاوانه ام وادارم ساخت تا آزمونی راه بیاندازم.

دست چپ را روی چشم چپ گذاشتم – چشم راستم حجم رنگ های سردش فراوان بود.

سریعاً اینکار را با چشم راست انجام دادم. دستم را رویش نهادم ، و با چشم چپ نگریستم – چشم چپم حجم رنگ های گرمش فراوان تر بود.

باور نکردنی بود ؛ هر چشم یک گونه ای می دید.

 

 

*نوشتۀ فوق مربوط به سه روز پیش بود ، امّا در طی این سه روز همچنان همان گونه می بینم.

نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 13:48 توسط نگاه| |

این گذران بی سکون زمان

دزدانه و بی آنکه لحظه ها را التفاتی باشد

کوله بارش را پر می کند (!)

گاه دست لحظه ها فراوان ربودنی هاست ،

و او آسوده تر می رباید

گاه هم ظاهر تهی است ،

و او زیرکانه آنچه دیدنی نیست را ،

با حوصله روی پیشتری ها می گذارد

زاد روز سپید است ،

و این گذر با هر دست یافته اش

رنگی بر آن می زند

سرانجامش که توشه فراهم شد ،

و سپیدت از فرط این بار سنگین سیاه شد ،

آن هنگام است که تنها یاد می ماند (!)

 

نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 20:42 توسط نگاه| |

ماه یخ زده و بلورین

سایۀ نقره ای اش را

                 روی برف گسترده است

دنیا ساکت ...

فقط صدای رود از بیشه به گوش می رسد

که در خلوت شب می خروشد.

 

ماه ، امشب

دنیا را افسون کرده

زمین و آسمان

مبهوت به او گوش سپرده اند.

همه چیز ساکت است

امّا قلب من

مثل سازی در سکوت می نالد ...

اگر ماه

دنیا را هم افسون کند

قلب مرا نمی تواند ...

قلب مرا

فقط چشم های او می توانند

          افسون کنند

ماه از آسمان

سایۀ نقره ای اش را بر زمین گسترده

کوه و درّه ، دشت و صحرا

پشت پردۀ ابریشمی برف

پنهان شده اند.

 

 

 

* پ.ن - نوشتۀ فوق از کتاب « سایۀ نقره ای » بود. این کتاب هدیه ای بود که در خرداد ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی از دوست نازنینی نصیبم شد. همسان نیمه شب های پیش خواستم چند برگی از کتابی بخوانم که چند وقتی است سرگرمی شبانه ام بود ؛ دست به کتابخانه که بردم یکباره دلم خواست این نیمه شب را میهمان این کتاب باشم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 1:0 توسط نگاه| |

پیشترها از این باب احساس اقتدار و رضایتمندی می کردم هنگامی که با انسانی ابله و بلاهت های مضحکش روبرو می شدم. حتی می توانستم بسادگی بلاهت او را مورد تماخره قرار دهم. اقرار می کنم آن هنگام ابزاری شده بود برای فراهم آوردن شادکامی میان دوستان ؛ برای گذر (!)

آن هنگامی بود که ما بعنوان منتخبین استعدادهای درخشان بودیم و گاه برای فرار و سرعت بخشیدن به گذر ملال آور زمان به ناچار دست به اینکار می زدیم. خواه مدیر ، خواه آبدارچی لوازم این بازی را فراهممان می کردند.

امّا اکنون سالها گذشته (!) نه ملالی است و نه مجالی. باری اشتیاقی هم نیست تا همچون پیشتر دست به اینکار زنیم.

اینک آنگونه بلاهت ها بیشتر برایم ملموس گشته و من پای عقب تر نهادم.

اکنون نه رضایتی و نه شادکامی و نه اقتداری است. تنها و تنها افسوس است (!) از اینکه گاه برخی از انسانها بیش از آنچه بظاهر ابله اند ، احمق و بی بهره از هوشند.

افسوس برای اینکه آنها ظاهر بینند (!) افسوس برای اینکه فراموش کارند (!) افسوس برای اینکه آنها سرشار از نشانه هایی هستند که یکی شان برای افشا شدن نقشه های ابلهانه شان کافیست (!) افسوس برای اینکه یقیناً آنها دلخوشند از پیشروی نقشۀ مضحک و پیش پا افتاده شان (!) افسوس برای اینکه آنها می پندارند وارد بازی شان شدی (!) افسوس برای اینکه آنها بیش از حد احمقند (!) افسوس برای اینکه آنها نمی دانند از کودکی از همبازی شدن با امثال آنها منزجر بودم و گریزان (!)

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 22:28 توسط نگاه| |

امشبم بی رحمانه تفاوت است (!)

امشبم رنگی بی رنگ در هر لحظه اش مخفی دارد

امشبم هجم نوینی از نادانسته هایم ردیف شد

امشبم صدایی نبود

امشبم دردی خشمناک و بی انصاف دستم را نوازش می دهد

 

امشبم بی رحمانه تفاوت است (!)

 

می ترسم ...

و این یک اعتراف است.

از رویدادی که جریانش را امشبم آغازگر بود

از رویدادی که بی وقفه ندایم می دهد ...

از تفاوت بی سابقه در نوای نگاهم

از لبهایم که لبخند را از برای دلخوشی دیگران پیشه کرده

 

می ترسم ...

و این یک اعتراف است.

از بلاهت آدمهای بظاهر دوست

از قاطعیت احمقانۀ ایشان در تکرار

از تفکر ؛ تفکر موجوداتی که خلاقند

امّا نه مهر و نه رنگ خلقشان است

 

می ترسم ...

و این سومین اعتراف است.

از انکار واقعیت ، پشت کردن به حقیقت

از فقدان ؛ فقدان هرآنچه که پیامم را می رسانید

 

امشبم بی رحمانه تفاوت است (!)

 

و من براستی می ترسم ...

و این اعتراف از برای ضعف و ناتوانی هایم نیست

برای تفاوت فاحشی است که پیشرو شده

تو می دانی (!)

تو می دانستی که تنها هراسم از تفاوت فاحش بوده

همان که در تاریکی جلوه می نمودم

تفاوتی فاحش بود میان روشنایی و تاریکی ،

سپید و سیاه ...

تو می دانی (!)

 

امشبم بی رحمانه تفاوت است (!)

فاحش تر و بارزتر از تفاوت میان روشنایی و تاریکی – سپیدی و سیاهی

 

می ترسم ...

                                                                                      2 بامداد 24 / 8 / 1388

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/24ساعت 16:51 توسط نگاه| |

من آن نیستم که تو می پنداری ؛ من آن نیستم که تو بدنبالشی (!)

تو چه می دانی چشمان من چه رنگهایی را تماشا کرده ؟ تو چه می دانی دست من در دست بزرگوارانۀ که بوده ؟ تو چه می دانی لبان من چه طعم ها را چشیده ؟ تو چه می دانی چشمان من چه هنری دیده ؟ تو چه می دانی آغوش گرم و بی منت دلدارم چگونه بوده ؟ تو چه می دانی چه شب هایی را ما باهم به زلف صبح گره زدیم؟ تو چه می دانی من چه آرام در کنارش بودم ؟ تو چه می دانی می توان خوشبختی را در خانه ای کوچک تجربه کرد و به آسانی با غفلتی از دست داد ؟ تو چه می دانی می توان از خوردن یک گیلاس نهایت خوشی را لمس کرد ؟ تو چه می دانی می توان گاه ساعت ها خیره به دلدار بود ، گاه با او همراه ؟ تو چه می دانی گه من کیستم ؟ من همانم که آنچه گفتم را هزاران بار زیباتر و مهرانه تر چشیدم ، داشتم ، تجربه اش کردم و  از دست دادمش ...

تو چه می دانی اکنون گفته هایم چیست؟ اینها نه مصیبت نامه اند و نه غمنامه (!) تنها از آنند تا تو بدانی:

من آن نیستم که تو می پنداری.

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/22ساعت 21:55 توسط نگاه| |

تا ماجرای آخر را شیدم دلم کباب شد.

نوجوان های پرمدّعی امروز همان آفت های هنری اند که بی شک فردا روز سکان داران کشتی بی صاحب و مالک هنر سرزمین مان خواهند گشت.

در طی تمام سالیانی که فعالیت داشتم هیچگاه (تأکید می کنم هیچگاه) ندیدم تعدادی از نوازندگان که با هم گروهی می سازند (خواه بنام ، خواه هم تازه وارد) سعی در مشارکت و کار گروهی داشته باشند.

هیچگاه ندیدم گروهی از همین نوجوانان و جوانان پرمدّعی بکوشند تا مجموعه نواهای آنان یک پیام مشترک را به مخاطب و شنونده برسانند.

هیچگاه ندیدم خواننده ای جوان (والبته و متأسفانه گاهی در عین حال هم پرآوازه) در خلال آوازخوانی اش و ادای تکنیک های البته دشوار ، به معنای حتی یکی از واژه های درون شعری تأمل کند.

هیچگاه ندیدم کسی نکوشد صدایش بر کنار دستی اش چیره گردد.

پسرک تا بالاصطلاح کتاب های یکی دو سبک را می نوازد و هنوز خورشید آخرین روز از دوّمین سالگرد آغاز نوازندگی اش غروب نکرده راه تخریب و توهین مغرورانه را پیش می گیرد.

بیچاره پسرک (!) وا مصیبتا به زمان پیری و میانسالی خودت ؛ شاید بسیار هم بعید باشد به میانسالی برسی ، زیرا هنگامی که هنرمند شصت ساله ای که اینک تو در نهایت بی ادبی و بی انصافی به تماخره می گیری اش ، همانی که سالیان سال زحمت کشیده و از دوران خفقان به اوج هنر خویش رسیده ، همانی که اگر او امثال وی نبودند اکنون شاید دل مشغولی تو چیزی بغیر از موسیقی بود ، همانی که به اندازۀ سن تو و شاید هم بیشتر سابقۀ درخشان و فاخر دارد ، یقیناً ترا نقد نخواهند کرد. زمانش که فرا رسد احتمالاً ریشه ات را می سوزانند بجای نقد (!)

کاش ما کمی شرقی تر بودیم. کمی آنطرف تر مردمانی دارد که از تک گرایی گریزانند و ارزشمندترین ، فاخرترین و پیشرفته ترین کارهایشان زمانی به وقوع می پیوندد که گروهی و باهم کار می کنند.

دوست داری نقد کنی !؟ بسیار خب:

نخست مشخص کن تو نوازنده ای یا نقادی !؟

اگر نوازنده ای و دوست داری گریزی هم به نقد بزنی باید ابتدا برادری ات را ثابت کنی – تمام کارهای ایشان را بخوان و بنواز – درست همانند او – حواست را جمع کن تا ویرگولی جای نیاندازی تا آلت و اسباب خندۀ دیگرانی همچون خودت گردی – این همان فرهنگی است که خودتان باب کردید.

آن هنگام که بیت به بیت را مفهمومش دانستی ، میزان به میزان را نواختی و هارمونی و ارکستراسیون و سلفژ و ... آموختی می توانی بگویی دوست داری با کمانچه ملودی های Metallica و شاید هم System of a Down را بنوازی.

هر وقت توانستی از نظر علمی تشخیص دهی وسعت صدایت تا کجاست و به فشار سنج حنجره ایت اکتفا نکردی و به رنگ سرخ و رگ های برآمده ات ، آن هنگام بیا و از Andrea Bucelli  ایراد فالشی بگیر.

مخلص کلام :
سر از تخم بیرون بیاور ، آن هنگان در پی تعیین قلمرو و شاخ و شانه کشیدن باش.

ایراد از زمانه است (!)

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت 13:39 توسط نگاه| |

عقربه های بظاهر تکراری ،

     درست همان جایی می ایستند که پیشتر بودند

 

ظواهر همان است ؛

           عقربه ها همان جایند ،

    من نیز درست همان جا و روبروی این دایرۀ تکرار زمانی نشستم

               جایی که بار پیش تا نگاهم را چرخاندم ترا دیدم که آرام خفته بودی (!)

 

ماهیّت منزجر کنندۀ زمان است ،

                                   و

                                   نگاه اکنون من که می بیند

                           تو اینجا نیستی ...

 

اکنون من با تمام تشابهش به بار پیشینم ،

                                     متفاوت است (!)

 

این گردش دوّار و بظاهر تکراری عقربه ها ،

                                       از آن رویند تا بفهماندم ،

                     در پس این تکرار ظاهر هیچ تکرار واقع نیست ...

 

 

                                                                        اراجیفی هذیان وار و نوشته در 17 / 08 / 1388

                                                                                                                    04 : 1  بامداد

 

 

                

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:28 توسط نگاه| |


Design By : Night Skin